شعر از : پروین اعتصامی
کرد آسیا ز آب، سحرگاه بازخواست
کای خودپسند، با مَنَت این بَد سری چراست
از چیره دستیِ تو مرا صبر و تاب رفت
از خیره گشتنِ تو، مرا وزن و قدر کاست
هر روز قسمتی ز تنم، خاک می شود
وان خاک چون نسیم به من بگذرد، هَباست
آسوده اند کارگران جمله، وقتِ شب
چون من که دیده ای که شب و روز مبتلاست؟
گردیدن است کار من از ابتدای کار
آگه نیَم کزین همه گردش، چه مدعاست
فرسودن من از تو بدین سان، شگفت نیست
این چشمه فساد، ندانستم از کجاست
زان پیش تر که سوده شوم پاک، بازگرد
شاید که بازگشت تو این درد را دواست
با این خوشی چرا به ستم خوی کرده ای
آلودگی چگونه درین پاکی و صفاست
در دل هرآنچه از تو نهفتم شکستگی است
بر من هرآنچه از تو رسد، خواری و جفاست
بیهوده کند عرصه به من تنگ می کنی
بهرِ گذشتنِ تو به صحرا، هزار جاست
خندید آب، کین ره و رسم از من و تو نیست
ما رهرویم و قائِد تقدیر، رهنماست
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده