شعر از : عارف قزوینی
داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیب اندام تو کرد، اینهمه زیبایی را
قدرت عشق تو بگرفت، به سرنیزه حُسن
طُرفةُالعین، ز من قوّه بینایی را
کرده سودای سرِ زلف تو، دیوانه ترم
چه نَهی سر به سر این آدم سودایی را؟
دل به دریا زده، سر راهِ بیابان بگرفت
سر صحرایی من بین، دلِ دریایی را
اغلبم جا به سرِ کوچه ی بی سامانی ست
با چنین جا چه خورم غصه ی بی جایی را؟
منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون
در چه ره خرج کنم؟ اینهمه دارایی را
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده