آتشین خوی مرا، پاس دلِ من نیست، نیست
برقِ عالم سوز را پروای خرمن نیست، نیست
مشت خاشاکی، کجا بندد رهِ سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم، کار دامن نیست، نیست
آنقدر بنشین، که برخیزد غبار از خاطرم
پای تا سر، نارِ من، هنگام رفتن نیست، نیست
قصه ی امواج دریا را ز دریادیده پُرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست، نیست
همچو نرگس تا گشودم چشم، پیوستم به خاک
گُل دو روزی بیشتر مهمان گلشن نیست، نیست
ناگزیر از ناله ام، در ماتم دل، چون کنم؟
مرهم داغ عزیزان، غیر شیون نیست، نیست
در پناه مِی، زِ عقلِ مصلحت بین فارغم
در کنار دوست، بیم از طعن دشمن نیست، نیست
بر دل پاکان نیفتد سایه ی آلودگی
داغ ظلمت بر جبین صبح روشن نیست، نیست
نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون، رهی
رهرو آزاده را پروای رهزن نیست، نیست
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده