چونی به سینه خروشد، دلی که من دارم
به ناله گرم بود، محفلی که من دارم
بیا و اشک مرا چاره کن، که همچو حباب
به روی آب بود، منزلی که من دارم
دل من از نگه گرمِ او نپرهیزد
ز برق سر نکشد، حاصلی که من دارم
بخون نشسته ام از جان ستانی دل خویش
درون سینه بود، قاتلی که من دارم
ز شرم عشق خموشم، کجاست گریه شوق؟
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
رهی، چو شمع فروزان گَرَم بسوزاند
زبانِ شِکوِه ندارد دلی که من دارم
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده