غزلیات طائی شمیرانی
کار دل از لعل لب با زلف جانان اوفتاد
این گره از دست بگذشت و به دندان اوفتاد
دیده ی یعقوب شد از دوری یوسف، سفید
کور شد چشمیکه در دنبال خوبان اوفتاد
گوهر مطلب ز پر گفتن تنزل می کند
میشود ارزان، چو کالایی فراوان اوفتاد
مگسل از روشندلان، خواهی اگر قدر بلند
گل شود پژمرده چون دور از گلستان اوفتاد
حشمت و قدرت در این عالم به نقشی بسته است
چون کند، گر خاتم از دست سلیمان اوفتاد
یک گل، آسایش از گلزار عالم سر نزد
شاخه چون ببریده شد در دست چوپان اوفتاد
از خراب جهان، کوتاه بینان خوشدلند
جغد گردد شاد در شهری چو طوفان اوفتاد
کار اهل دل به گمنامی کشد ز آلام فقر
گم شود گنج، ار سر و کارش به ویران اوفتاد
هرکه آثاری به جا بنهاد، جست عمر ابد
خضر، بی جا در سراغ آب حَیوان اوفتاد
تا درافشان گشت، طائی، طبع سرشار صغیر
زنده رود دیگری ره در صفاهان اوفتاد
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده